تبليغاتX
ناقالی

                   فیلمهای جدید

 

 

+ نوشته شده توسط مسعودعظیمی در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 23:56 |

داستان پسر پادشاه و دختر خارکن

پسر پادشاه و دختر خارکن
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. خارکن پیری بود که دو دختر داشت یکی خوشگل و مهربان و دیگری بد گل و بدجنس.
روزی خارکن پیر برای کندن خار به صحرا رفت و دختر کوچکش را که همان دختر خوب و مهربان بود باخودش برد. خارکن خار میزد و دخترش خارها را جمع میکرد و رویهم میگذاشت و می بست. اتفاقاً روزی همانطور که این پدر و دختر مشغول خارکنی بودند پسر پادشاه به شکار میرفت و از پهلوی آنها گذشت، چشمش که به دختر افتاد از زیبائی و رعنائی او از تعجب، انگشت به دهان گرفت و پیش خارکن رفت و گفت:ای پرمرد این دختر کیه؟ پیرمرد خارکن گفت: دخترمه. پسر پادشاه گفت: دختر قشنگی داری ولی حیف است خارکنی کند.پیرمرد که پسر پادشاه را بجا نیاورد گفت: ای آقا ما مردم فقیری هستیم و باید همه ما کار کنیم. پسر پادشاه چیزی نگفت و رفت.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مسعودعظیمی در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 0:48 |


Powered By
BLOGFA.COM



WebDarWeb


www.irLearn.com