کاستهای جدیدموسیقی
![]() |
بی اسم بابک جهانبخش


من هنوز..... ماهان بهرام خان قول وقرار حمیدرهنورد
|
بی اسم بابک جهانبخش
من هنوز..... ماهان بهرام خان قول وقرار حمیدرهنورد + نوشته شده توسط مسعودعظیمی در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت
23:55 |
تقدیم به همه دوستداران سینمای ایران
+ نوشته شده توسط مسعودعظیمی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت
23:1 |
مظفرالدين شاه در بيست و چهارم فروردين 1279 از تهران به مقصد اروپا حركت كرد . او پس از سياحت مفصل در اغلب ممالك اروپا ، در اوايل تابستان به چشمه هاي معدني شهر معروف « كنتركس ويل » فرانسه رفت ، مشغول معالجه شد و در همين ايام بود كه سينما را شناخت . در سفرنامه مباركه مظفرالدين شاه كه شاه روز يكشنبه هفدهم تير 1279 به اتفاق ميرزا ابراهيم عكاسباشي به تماشاي دستگاه « سينمو فتو گراف » و لانترن ماژيك رفته است . اين حادثه پنج سال پس از رواج اختراع برادران لومير در پاريس رخ داده است . او كه از تماشاي دستگاه به شگفت مي آيد در سفرنامه اش اينطور مي نويسد : ( شاه اين دوربين را اشتباهاً « سينمو فتو گراف » مي نامد . ) « طرف عصري به عكاسباشي فرموديم آن شخصي كه به توسط صنيع السلطنه از پاريس سينمو فتو گراف و لانترن ماژيك آورده است ، اسباب مذبور را حاضر كنند كه ملاحظه نمائيم . رفتند نزديك غروب او را حاضر كردند . رفتيم به محلي كه نزديك ميهمانخانه اي است كه نوكرهاي ما در آنجا شام و ناهار مي خورند نشستيم اطاق را تاريك كردند . هر دو اسباب را تماشا كرديم بسيار چيز بديع خوبي است ، اغلب ممكنه ( اكسپوزيسيون ) را بطوري در عكس مشخص تماشا مي دهد و مجسم مي نمايد كه محل كمال تعجب و حيرت است . اكثر دورنماها و عمارت (اكسپوزيسيون ) و حالت باريدن باران و رودخانه سن و غيره و غيره را در شهر پاريس ديديم و به عكاسباشي فرموديم كه همه آن دستگاه ها را ابتياع نمايد . ادامه مطلب + نوشته شده توسط مسعودعظیمی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت
22:48 |
تقدیم به آنهای که وقت خریدمجله راندارند
ادامه مطلب + نوشته شده توسط مسعودعظیمی در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت
22:39 |
پرويز فنیزاده، آقای حکمتی و رگبار
نمايشی از ادامه مطلب + نوشته شده توسط مسعودعظیمی در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت
23:8 |
روزي بود و روزگاري بود. مردي بود به اسم يوسف كه از اول جواني شيفته و شيداي پول بود و چندان طول نكشيد كه پول و پله اي به هم زد. روز به روز كسب و كارش بيشتر رونق گرفت و ثروتمندترين مرد شهر شد. اما, به جاي اينكه ثروت برايش آسايش بياورد, برايش غم و غصه به بار آورد؛ چون نمي دانست با آن همه مال و منالي كه گرد آورده بود چه كار كند و چطور روزگار بگذارند. يوسف تصميم گرفت بار سفر ببندد. به سفر برود و راه و رسم خوش گذراندن را از مردم دنيا ياد بگيرد. اين طور شد كه با خود خورجيني پر از طلا و جواهرات پربها برداشت. بر اسب بادپايي نشست و رو به بيابان راه افتاد. خرد و خمير از رنج سفر به قهوه خانه اي رسيد و خوشحال از اينكه جايي براي استراحت پيدا كرده از اسب پياده شد. اسبش را به درختي بست و به قهوه خانه رفت. هنوز يك فنجان چاي نخورده بود و خستگي راه در نكرده بود كه همهمه اي به راه افتاد و غوغايي برپا شد. همه سراسيمه از قهوه خانه بيرون دويدند و يوسف هم به دنبال آن ها بيرون دويد و ديد تمام جك و جانورها سراسيمه دارند از سمت بيابان به طرف آبادي مي دوند و گردباد بلندي از دنبالشان پيش مي آيد و هر چه را كه در سر راهش قرار دارد نابود مي كند. ادامه مطلب + نوشته شده توسط مسعودعظیمی در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت
22:37 |
|
|